محمد ابراهيم آيتى

384

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

بازمىگشتيم - گفتم : اى رسول خدا ! گوسفندكى كه داشتيم براى شما بريان كرده و مختصرى هم نان جو تهيّه ديده‌ايم ، اكنون آرزومندم كه به خانهء ما تشريف فرما شويد ، اما من نظر داشتم كه رسول خدا تنها همراه من بيايد ، ليكن چون اين پيشنهاد را دادم ، گفت : بسيار خوب و سپس كسى را فرمود تا در ميان اهل خندق فرياد زد كه : همراه رسول خدا به خانهء « جابر » برويد . گفتم : إنّا للّه ، و إنّا إليه راجعون . رسول خدا آمد و مردم هم همراه وى آمدند و چون نشست و غذاى فراهم شده را نزد وى آورديم ، گفت : خدا بركت بدهد ، و بسم اللّه گفت و شروع به خوردن كرد و مردم دسته دسته آمدند و خوردند و رفتند تا همهء كارگران خندق از همان غذاى مختصر سير شدند . 4 - ابن اسحاق مىگويد : از قول سلمان فارسى خبر يافته‌ام كه گفت : در ناحيه‌اى از خندق به كار كندن سرگرم بودم كه سنگى بزرگ پيش آمد و كار مرا دشوار ساخت ، رسول خدا كه نزديك من بود و ديد كه هر چه مىزنم آن سنگ از جا كنده نمىشود ، فرود آمد و كلنگ را از دست من گرفت و سه بار به سنگ زد كه هر بار برقى جهيد . گفتم : اى رسول خدا ! پدر و مادرم فداى تو باد ، اين برقى كه در موقع كلنگ زدن شما از اين سنگ مىجهيد چه بود ؟ گفت : مگر تو هم آن را ديدى ؟ گفتم : آرى ، گفت : خداى متعال با برق نخستين ، كشور يمن و با برق دوم ، شام و مغرب زمين و با برق سوم ، مشرق زمين را براى من فتح كرد [ 1 ] . اردوگاه أحزاب ابن اسحاق مىگويد : چون رسول خدا از كار كندن خندق فراغت يافت ، أحزاب رسيدند : قريش و هم‌پيمانان و پيروانشان از بنى كنانه و مردم تهامه كه ده هزار سپاهى

--> [ 1 ] - سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 228 - 230 ، چاپ مصطفى الحلبى ، سال 1355 ه . م .